صدیقی یکی از همان قله هاست که در ستایش میان مایگی یا فضیلت خود کم بینی با او باید سخن گفت. ستایش از میان مایگی بر ستیغ ریشخند فروتنی است. با این همه٬ خوب یا بد٬ صدیقی یگانه قله ای است که با او می توان از فضیلت سخن گفت و نهراسید. نه در این زمانه سخن گفتن از فضیلت دهشتناک است؟
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت   توسط وحید طلوعی
|
حالا که خوب فکر می کنم می بینم خودم را درگیر میان مایگی ای کردم که از آن من نبود. میان مایگی در بیرون بود و من می خواستم با آنان که دوستشان داشتم هم رایی کنم. چه جنون بار و بیهوده! دوستشان داشتم و اشتباه در این بود. نمی بایست. دورشان می ریزم. همه را. با قله ها باید سخن گفت حتی اگر قرار است گرفتار جنون ماند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت   توسط وحید طلوعی
|
می گفتی و من باور نمی کردم که اصل زندگی تنهایی است. و این تنهایی غم بار است که موجب پیری می شود. که موجب مرگ می شود. که موجب فناست. و مگر تنهایی خود مرگ نیست. و به این سبب است که من پیش از زندگی مرده ام. بیش از زندگی مرده ام.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت   توسط وحید طلوعی
|
پیش از آنکه بر آستانه روزی سربی پا نهم
از عطر باران و نام تو پر بودم
که امتزاج شعر و رنگ و نسیمی
*
دیوانه تر از زوزه باد در فلق خراب از مناجات صبح
دست افشان تر از رمبش فاجعه در متن خواب مرگ
شیداتر از سرایش گل در رگبرگ خاموش باغ
می خواهمت
*
جهان اگر چه نیک پر از اندوه است
در هول تکرار خورشیدی دیگر
در تو می آویزم و
پر از خیال تو از خواب و خاطره می گریزم
برچسبها:
صد شعر تقدیم به عشق و مرگ
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت   توسط وحید طلوعی
|
برایت از نان و ترانه نوشتم
تا گمان نکنی که قحط کشف و سکوتت خیال است
نامت را مشق کردم
چندان که شعر از دهان مرگ زاده شد و
فصل مرغوب هیاهو غوغا کرد و
عشق از بسط نور و ذره تراوید
*
گرده به بار جنون تو دادم و بی صدا
پژواک تحمل کوه کوچید
گونه ای نو آفریدم در خور زیبایی تو
که معنی از نان و بوسه از ترانه برآرد
*
آوازت کردم
از قوّت قوت ناگزیر
و در تو گریختم
<شهابی از خلاء به هوا افتاد
صدایی از ضجه به آوا
و زمین متبارک شد>
برچسبها:
صد شعر تقدیم به عشق و مرگ
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت   توسط وحید طلوعی
|
چنین که زیبایی
شهری دور را به خاطر می آورم
با تک درخت نخلش بر سواد و برهوت فاصله به مقیاس طاقتی که نبودم
*
سفیر هیچ شوقی نبودم:
شمعی که سایه خودش را می تاراند
اجاقی که تنها در آن دلک ابریشم و پولکم می سوخت
و نقطه پایانی که شهزاده ای در مستی با شمشیر بر شعری می گذارد
*
کاش باد بودم یا خود سلیمان هوایی
وقتی که شهری دور را می مانی
چنان که به مقیاس طاقتم نمی گنجد
*
فغان که بادم به دست نیست
چنین که زیبایی
برچسبها:
صد شعر تقدیم به عشق و مرگ
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت   توسط وحید طلوعی
|
برای من تاسف نخورید
چون لیاقت زندگی کردن را دارم و راضیام
ناراحت آدمهایی باشید که به خودشان میپیچند و
از همه چیز شاکیاند
آنها که روش زندگیشان را مثل مبلمان خانه
دائم عوض میکنند
همینطور دوستان و رفتارشان را
پریشانیشان دائم است
و به همه کس سرایتش میدهند
از آنها دوری کنید
یکی از کلمات کلیدی آنها عشق است
از آنان که ادعا دارند
هر آن چه میکنند دستور خداست هم بپرهیزید
چرا که نتوانستهاند آنطور که میخواستند
زندگی کنند
برای من تاسف نخورید
چون تنهایم
و در سختترین لحظات شوخ طبعی همراهم بوده است
من سگی هستم که عقب عقب راه میرود
من یک بانجوی شکستهام
من سیم تلفنیام که
از اوهایو به تولدو کشیده شده است
من مردی هستم که در این شب ماه سپتامبر غذا میخورد
همدردیتان را کنار بگذارید
آنطور که میگویند
آب مسیح را بر خود نگه داشت
برای عبور فقط باید کمی خوشاقبال باشید
چارلز بوکفسکی/ ترجمهی پیمان خاکسار
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت   توسط وحید طلوعی
|
روح پدرم شاد که فرمود به استاد
فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ
+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت   توسط وحید طلوعی
|
رفیق بدش بده خوبش هم بده
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت   توسط وحید طلوعی
|
باید چهل سال می گذشت تا بدانی رفیق برای آن است که از یاد نبری تنها هستی. این نقص رفاقت نیست بلکه شاهکار تنهایی است.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت   توسط وحید طلوعی
|